المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

663

مروج الذهب ( فارسى )

پيش عمر بردند و عزل او را تقاضا كردند عمر گفت » خدايا امروز حدس مرا درباره وى بخطا مكن » آنگاه از آنها پرسيد چه شكايتى از او داريد ؟ گفتند « تا روز بالا نيايد بيرون نميآيد و شب به كسى جواب نميدهد و هر ماه يك روز اصلا بيرون نميايد » عمر گفت « او را پيش من بياريد » چون بيامد آنها را با هم روبرو كرد و گفت « چه شكايتى از او داريد ؟ » گفتند « تا روز بالا نيايد بيرون نميآيد » گفت « اى سعيد چه ميگوئى ؟ » گفت « اى امير المؤمنين زن من خدمتگار ندارد و من خمير ميكنم و صبر ميكنم تا ور آيد و نان بپزم بعد وضو ميگيرم و بيرون ميايم » گفت « ديگر چه شكايتى از او داريد ؟ » گفتند « شب به كسى جواب نميدهد » گفت « خوش نداشتم اين را بگويم من همه شب را خاص پروردگار كرده‌ام و روز را به كار مردم اختصاص داده‌ام » گفت « ديگر چه شكايتى از او داريد ؟ » گفتند « هر ماه يك روز اصلا بيرون نميايد » گفت « بله من خدمتكار ندارم لباسم را ميپوشم و تا بخشكد شب مىشود » عمر گفت « خدا را شكر كه حدس من درباره تو بخطا نبود . اى مردم حمص قدر حاكمتان را بدانيد » آنگاه عمر هزار دينار براى او فرستاد و گفت « اين را خرج كن » زن او گفت « خدا ما را از خدمتگارى تو بى نياز كرد » گفت « بهتر نيست به كسى بدهيم كه در وقت ضرورت بما پس بدهد ؟ » زنش گفت « چرا . » وى آن را چند كيسه كرد و به شخص مورد اعتمادى داد و گفت « اين كيسه را بفلانى بده و اين كيسه را به يتيم بنى فلان برسان و اين را به فقير بنى فلان برسان » تا چيز كمى ماند آن را بزنش داد و گفت « اين را خرج كن » و همچنان خدمت خانه ميكرد زنش گفت « آيا آن پول را نميدهى كه خدمتگارى بخريم » گفت « آن را موقعى كه بيشتر حاجت دارى به تو خواهند داد . » از جمله عمال وى سلمان فارسى بود كه حكومت مداين داشت وى پشمينه ميپوشيد و الاغ جل‌دار سوار ميشد و نان جو مىخورد و مردى عابد و زاهد بود .